رونق مسلمانی

 

یکی که عزیز ما بود، جان را به صاحب جان ها تسلیم کرد و رفت به سرای باقی و سرزمین اکثریت خاموش. از خاصیت های بسیار او که برای ما بسیار اهمیت داشت، یکی ظرافت بیست و چهار ساعتۀ او بود که نمی دانیم  آن  را به ارث برده بود و یا کسب کرده بود؛ آنچه اما مهم است که او با کمک حافظۀ عجیب خود، ساعت ها چندین میگابایت  قصه و حکایت و واقعه و حادثه را باز می گفت و گاه چه ظریفانه می گفت و می ساخت و می بافت.

 

یک روز گفت، یکی از بستگان نزدش آمد و از پسر خود شکایت ها کرد که هوایی شده و در بند مراعات عرف و عادت و سنت نیست؛ احترام بزرگان نمی داند و تعلیم و تربیه را خواهر خوانده است. او باید به حیث بزرگتر و محترم خانواده از آن پسر لاابالی باز خواست کند و اگر لازم دید او را به صراط مستقیم و راه منتهی به فردوس برین هدایت نماید. گفت، آن پسرک را خواستم و او را سرزنش کردم که عمر را بیهوده برباد می دهد و نصیحت ها کردم و در ضمن پرسیدم، آیا گاهی هم روی قرآن را دیده. پرخاش کرد و گفت مردم بد خواه اویند و او اما مؤمن است و قرآن می خواند و حتی سوره های از قرآن را در حافظه دارد. گفت تعجب کردم و پرسیدم، مثلاً کدام سوره. گفته بود، سورۀ "گَل فَلَق". حیران شده بود که با وجود قرآن خوانی مداوم، از این سوره غافل بوده و نام آنرا هم نشنیده است. پس پرسیده بود بخواند که کدام است. خوانده بود: قل اعوذ  برب الفلق . . . تا آخر. البته کشف این امر که او کدام گوشۀ از قرآن را می خواند خود استعداد، کفایت و درایت بسیار می خواست.

پیوست آن، حکایت موسی و شبان را به روایت مثنوی بیان کرد و نتیجه گیری نمود: "خدا گردن مرا بسته نکند، شاید آن پسرک آنقدر به شبان شباهت نداشت که به گوسفند داشت. علم ما، علم شبان نیست. علم گوسفند است."

 ما به سخن او چه اضافه کنیم جز اینکه خداوندا، برخی رفتگان را بیآمرز!