رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

سودای سفر :
من از جمله آدم های هستم که کمتر سفر و بیشتر فکر ِ سفر می کنند. از دلهره خریدن تحفه و سوغاتی گرفته تا دل دردی و سهل و قبض معده و تا هیجان رسیدن و انگارکردن شهریاری در شهر خود ، مدت ها ذهنم در سودای سفر مصروف فکر نکردن در بارۀ فکر کردن می شود و کارو بارش به حالت تعلیق در می آید. کیف این حالت بیان نشدنی است. هنوز مسهل نخورده ، سهولت در کارتان پیش می آید. از خیرات ِ سر ِ
سودای سفر ، دور خود خط می کشید و به هیچ چیز دیگر ــ با اهمیت و بی اهمیت ــ نمی اندیشید و بهانۀ
تان هم این است که سفر در پیش دارید.
مسلما ً کسانی که بسیار سفر می کنند ، بسیار از این دلهره ها ندارند ولی ما که یک عید دگر عید ، سر از
مرغانچه بدر می آوریم در هاله یی از دلهره های شیرین و نمکین و تند قرار می گیریم و هَی به دول ِ خود
تپ تپ می زنیم که ، ای مسافر همیشگی ، شاید هم سفر آخرینت باشد و ممکن که این مصراع را دیگر
هیچ وقت بازنشنوی : رفتن و آمدنت آمد و رفت دگری است .
یک سفر کامل از دید بزرگان فانی شامل دو جزء فنا ناپذیر است :
رفتن و برگشتن. در عصر وبلاگ نویسی متأسفانه که برداشت های بزرگواران گذشته دیگر به نرخ کاه هم به فروش نمی رود و اصلا ً برگشت ناپذیر تلقی نمی شود. از همین خاطر یک جزء سومی به اجزای اصلی سفر اضافه گردیده که همانا نوشتن در مورد سفر است ، ولو برق آسا و بخیلانه و مختصر باشد.
سفرنامه نویس خوب به گفتۀ گالیور کسی است که سفر های خوب به جاهای خوب کند که در آن جا ها
گپ های باشد که نوشتن آن ها خود نیز گپی باشد در غیر آن صورت سرنوشت او به سرنوشت کاکه تیغون
شباهت پیدا خواهد کرد.
ترتیب سفر :
در اثر تجاربی که از سفر های خود به فرنگ پیدا کرده ام احساس کردم هرقدر به کابل نزدیک تر می شوم
همانقدر از هامبورگ دورتر می شوم.
آفرین به این نکته سنجی !
پس این نکته غلط ثابت شد که گویا غرب آدم را نفله می کند.
ما مردم وقتی سفر نمی کنیم ، کار می کنیم و وقتی کار نمی کنیم می نشینیم عقب کامپیوتر ؛ دست به دامن
انترنت شده و هَی میدان و طی میدان ، به دعای فقیران و دَم قلندران سفر های مجازی می کنیم و
انترنت بازی. دنیای عجیبی است. آن های که انترنت دارند نمی دانند که داشتن استعداد چقدر مهم است. آن های هم که استعداد دارند نمی دانند که داشتن انترنت هم موهبتی است.
یک ماهی که در سفر بودیم ، چیزها بود برای نوشتن. چندان دسترسی به انترنت نبود. وقتی هم که به
هامبورگ بودیم ، دسترسی به انترنت بود اما گپی نبود که بنویسیم تا دیگران را نیز شریک جرم خود
بسازیم ، لااقل با خواندن آن. یک ماه مکمل را با چنین بهانه گیری ها گذشتاندم. راستش قلم به هیچ سوراخی فرونرفت که چیزی جالبی از آن بیرون بکشد. در مقابل وقتی بکس مرا در میدان هوایی کابل تلاشی می کردند ، سربازی پرسید:
اجازه است سوراخ کنم ؟
دروشی در دست داشت و در آن جایی از بکس که فکر می کرد باید آن را فرو ببرد ، فروبرد و بعد نوک
دروش را به زبان زد و چشید و گفت :
بیرون بکس سوراخ نشده !
بعدا ً شنیدم که روز قبل دونفر را که مواد مخدر در بکس خود داشتند در میدان هوایی دستگیر کرده
بودند. شکر کردم که مواد مخدر در بکس آن ها یافت شده بود ورنه معلوم نبود که دروش آن سرباز
کجا های مرا سوراخ می کرد. معلوم است که ابتکار از جنبه های قوی شخصیت ما نیست و آن سرباز هم به قرینه گمان می کرد که هرچه باشد بازهم در بکس است و باید مومن از یک سوراخ دوبار گزیده شود. خدا فضل کرد که سوراخ در بکس من ایجاد شد و این فرصت مرد افگن پیش نیآمد که سوراخی به سوراخ های شرعی خود من بیفزایند. در برگشت چهار بار بکسم را باز کردند. کشوری که برای ورود به آن ضرور نیست عضو ناتو باشید هنگام خروج کمی سختگیری می کند.
سرباز جوانی که قبل از ورود به ترمینل میان وسایلم جستجو می کرد وقتی چشمش به چند تا کاندوم
افتاد با پوزخندی گفت :
هه ، هه ، هه . برادر ! از آن چیزهای دیگر نداری ؟
هدفش را نفهمیدم. اگر شما به جای من می بودید می دانستید مقصدش چیست ؟
با وجود این کوشش کردم برایش بفهمانم که چون در فرنگ ، تجاوز جنسی بسیاراست برای حفاظت
جان خود کاندوم ها را آورده ام که اگر ناموس را از دست دادم لااقل از امراض جنسی درامان باشم.
برایش گفته نمی توانستم که عزیز ! برو یکبار نوشته های بزرگان را بخوان که در مورد
قضیب سالاری چه ها که نگفته اند. می ترسیدم با شنیدن کلمۀ قضیب فکر کند یکی از عرب های بن لادنی هستم که قصد انتحار افغانی دارد.
اپریل 2008 ، هامبورگ ،کاکه تیغون
( ادامه دارد )
