از کابل تا دوبی
یارب این دوبی ثانی ست ویا منزل ما
کابل! این چیست؟ توای شهر رفیق دل ما
باز سازی شده آباد و چراغان شده ای
نقش دیگرزده بر آب زخاک و گل ما
خبر امنیت کاملت ار نشنیده
مشکل اوست ، برادر، نبود مشکل ما
ما به شبنامۀ دولت خبر خوش دیدیم
توبه ها کرده به یکبار دگر قاتل ما
چه مبارک خبری بود به گوشم گفتند
دیده بربند بود مصلحت کامل ما
بود دعوا وبه یکباره لحافی گم شد
واشد آن معضله و مسالۀ باطل ما
نشده دوبی ثانی که پشاور نشوی
دور باد این خطر ازجاهل واز فاضل ما
27، سپتامبر، 2003، هامبورگ، کاکه تیغون
کاکه تیغونِ روزگار ما
منیژه باختری
البته این معجزه در آسمان اتفاق نیفتاد که کاکه تیغون را ببینم. تنها چند دقیقه یی باقی بود که به آسمان بلند شویم که او را دیدم. دوستانی که از فقر و بدبختی در افغانستان حکایت ها شنیده بودند، چنان بارم کرده بودند که تنها می توانستم به سر و زبانم حرکتی بدهم صادقانه؛ تمام بار از من نبود. هر کسی برای کسی از کسان خود هدیه کوچکی فرستاده بود و این هدیه های کوچک مرا مصیبت بار ساخته بود. تا جایی که خانم آلمانی با چشمان از حدقه برآمده یک بکس را کنار گذاشت و مرا با مصیبت دیگر بار کرد. در همانجا بود که کاکه تیغون به دادم رسید. بکس مندرس و سنگینم را به نام خود ثبت کرد و بار مصیبت را در تمامی میدان فرانکفورت با خود کشید. وقتی به میدان هوایی خاک آلود و مصیبت بار کابل رسیدیم، بار خود را تسلیم شدم و حتا به یاد ندارم که از کاکه تیغون سپاسگزاری هم کردم یا نه. شاید فکر کردم که کاکه تیغون که بار (خرنامه) را کشیده است، کاکه تر از آن است که به او زیر زبان، تشکریی بار کرد.
*
وقتی کاکه تیغون در کابل بود، خواستم با او صحبتی کنم، اما شماره تیلفون و نشانی خانه اش را نداشتم. دوستی از دوستان کاکه تیغون که البته در آن زمان من هم دوست خود می دانستمش، بیشرمانه شماره تیلفونش را برایم نداد. چند روز بعد ناصر توانست شماره اش را بیابد، وقتی برایش زنگ زدم، کاکه تیغون بار های مصیبت دوستان کابل را برای خویشان شان باز هم در میدان هوایی فرانکفورت هی میدان و طی میدان با خود می برد. من ماندم و بار شرمنده گی.
*
نخستین نبشته های کاکه تیغون را در مجلة آسمایی خواندم. یادم است که وقتی بدایع الاشارات را می خواندم، مریم با پریشانی داخل اتاق شد و فکر کرد که مادرش دیوانه شده است که اینچنین با صدای بلند در اتاق تنها می خندد. بعد ها طنز های کاکه تیغون را پراگنده، در رسانه های چاپی خواندم و لذت بردم. اما آشنایی بیشتر من با او از زمانی آغاز شد که بار آموزش طنز نویسی در دانشگاه به دوشم افتاد.
پریشان و هراسان به خواندن طنز روی آوردم. من قبلاً هم فراوان، طنز خوانده بودم. اگر مبالغه نکنم همه آفریده های عزیز نسین و تمام طنز های چاپ شده در افغانستان را خوانده بودم؛ اما توجه آنچنانی به آنها به عنوان یک اثر جدی نکرده بودم. طنز را چیزی از جنس روزگذرانی و خنده آفرینی می دانستم تا یک آفریده جدی سیاسی یا اجتماعی.
بعد همین بود که با طنز بیشتر آشنا و همدم شدم. گرچه که اعتراف می کنم که امروز هم در تدریس آن خود را ناتوان احساس می کنم، یک چیزی مثل خار ذهنم را می آزارد. مرا به طنز چه کار؟ مگر من طنز نویسم، یا طنز شناس؟
*
وقتی طنز نبشته های کاکه تیغون را می خوانم فکر می کنم که یک آدم از دور مرا می پاید. من می خوانم و بر لب تبسم دارم و این آدم با چهره متفکر، جدی و غمین ابروانش را بالا برده است و چشمانش از اشک می درخشد.
کاکه تیغون سیاسی نویس ترین طنز نویس روزگار ماست که چشمان هراس را از بیخ درآورده است و با جسارت و شجاعت، فرمان ملا محمد عمر را به مناسبت روز والنتاین می خواند و از چشمک زدن کرزی تا سفر ملا محمد عمر تا جهنم و از پارلمان نیم بند افغانستان تا قصر سپید می گوید و می نویسد. او با این که سالهاست که در غربت می زید، رویداد های داخل افغانستان را تعقیب می کند. شاید حقیقت را نگفتم. صادقانه او اصلاً در افغانستان است. هیچگاهی از این سرزمین دور نبوده است. باور نمی کنی. نبشته هایش را بخوان که سایه یی از مردم است. کاکه تیغون یک منش دارد و با همین منش مردمان این بوم و بر را دوست دارد؛ فراتر از زبان و ملت.
منش دیگر کاکه تیغون این است که ستیزه پنداری علیه زنان را محکوم می کند. او با زبان تلخ و شیرین طنز بارها به تفاوت های جنسیتی که در آن بیعدالتی موج می زند، اشاره داشته است و خواسته که با شیوة ویژه یی پندار های زن ستیزانه را در ذهنیت ها کمرنگ بسازد. اما طنز تلخ را ببینید که باری او چنین طنزی را به یک از رسانه ها برای نشر داده بود، مسؤول رسانه به ملامتیش پرداخته بود که حداقل در آستانة هشت مارچ از گفتن چنین چیزهای زن ستیزانه بپرهیزد.
من شعار نمی دهم که کاکه تیغون یگانه طنز نویس روزگار ماست و هر آن چه می نویسد و می گوید حقیقت مجرد است و بی نقص و بی عیب؛ اما بی گزافه گویی، او توانسته است که سهم خود را در آشفته بازار زنده گی بپردازد.
*
یک سال آزگار است که می خواهم تِز ماستری خود را تمام کنم. عنوان خوبی دارد: " طنز و طنز نویسان معاصر افغانستان". نمی توانم. مصروف استم. دانشگاه، مرکز تعاون افغانستان، فعالیت های اجتماعی و صد روز گمی دیگر.
در گوشه گوشة این خزعبلات طنز های او را مثال می دهم، با نام دیگرش. او همان قدری که کاکه تیغون است، کسی دیگری نیز است. حال از خیر انترنت و وبلاگ نویسی جمله هایی را بار همدیگر می کنیم. (البته این بار، بار، بار معنایی مثبت دارد.) از کاکه تیغون می خواهم که زنده گی نامه اش را برایم بفرستد. بدون شک کاکه تیغون قبول می کند او کاکه ترین مرد روزگار است. اما او یک شرط دارد: کاکه تیغون، کاکه تیغون است، کسی دیگری نیست. نامش را نباید افشا کرد. گرچه خودش هم تبیین کرد که غالباً خواننده گان طنز هایش با هویت اصلیش آشنا استند.
یک بار دیگر به اپشن فایند و ریپلیس خیر می فرستم.
*
و حالا که باز هم کاکه تیغون در کابل است، فرصتی را جستجو می کنم که از نزدیک صحبتی کنیم. خیلی مصروف استم. گاهی استاد زریاب عزیز برایم میگوید: " خود را بسیار مصروف نشان می دهی، اگر بوش، کاندولیزارایس و تو نباشید، دنیا را آب می برد."
چرا مصروف استم؟ نمی دانم. یک روز وقت می یابم و برایش زنگ می زنم. موبایلش جواب نمی دهد. لعنت و نفرین را بر کمپنی های موبایل بار می کنم. دو روز دیگر می گذرد؛ مثلی که باز هم تعلل می ورزم.
کاکه تیغون می گوید: از هشت مارچ خیلی دور نشده ایم. فرق نمی کند، من به دیدن شما می آیم. هی شرمنده گی دست از سرم بر نمی داری! بار شده ام.
*
کاکه تیغون مهربان و بزرگ منش است و در این منش اگر یگانه نباشد بیگمان از یک ها است. این بار اول است که با او نشسته و صحبت می کنم. اما چنان نبشته ها و طنز هایش در ذهنم جاری است که بیگانه گی را نمی یابم.
برایش می گویم که من تا حال در حدود 50 طنز نویس را شناسایی کرده ام و می خواهم که آنان را تذکره گونه- معرفی کنم. او موافق نیست. می گوید که اصلاً امکان ندارد که ما 50 طنز نویس خوب داشته باشیم. به باریکی مسأله پی می برم. واضح می سازم که این 50 تن کسانی اند که چیز هایی به نام طنز نبشته اند و یا هم مجموعه های طنز را به چاپ رسانیده اند؛ اما همه طنز نویسان خوبی نیستند و حتا به تعبیری اکثر آنان طنز نویس نیستند، شاید و غیره نویس و چنین آدم های باشند اما وقتی که می خواهم تاریخ طنز را بررسی کنم باید نامی از ایشان برده شود.
کاکه تیغون در جملة طنز نویسان خوب از جلال نورانی، هارون یوسفی، احسان الله سلام و نجیب الله دهزاد یاد می کند. درست همان پنداری که من دارم. او مثال می زند که طنز دهزاد ( به جان مامان، محمود، مبارک نیست!) که در شمارة اخیر هفته نامة کابل چاپ شده است، نمونة خوبی از طنز پردازی نو در افغانستان است.
در مورد تعریف طنز صحبت می کنیم. من تا حال تعریف مشخصی برای طنز نیافته ام که همه ابعاد طنز را بازتاب بدهد؛ اما هر تعریفم از طنز ژورنالیستی رنگ می گیرد. شاید همین تاثیر گذاری طنز در ژورنالیزم بالای اندیشه هایم است که می گویم که از دید گاه من طنز نویس خوب کسی است که در صف مردم قرار داشته باشد به همین دلیل طنز های حاجی اسماعیل سیاه هراتی را که بیشترینه شاعر درباری بوده است و به مدح بزرگان همان دوره پرداخته است، نمی توانم بپذیرم.
کاکه تیغون چیزی نمی گوید اما در صحبت های بعدی با ملایمت نظرم را رد می کند. او می گوید که ممکن است که شاعر درباری بود و به مدح درباریان پرداخت و طنز نویس خوب هم بود. در همان لحظه با خود فکر می کنم که شاید داوری من درست نبوده است و شاید با گرایش های سوسیالیستیی که دارم تعهد، مسؤولیت و عدالت اجتماعی چنان در پندار هایم ریشه دوانده است که (هنر برای هنر) را فراموش کرده ام.
سه ساعتی صحبت می کنیم. کاکه تیغون چای تلخ می نوشد و صحبت های شیرین می کند. گپ ها تمام نشده است. اما او ملاقات دیگری دارد. کتاب هایم را برایش می دهم. در هیچ کدام چیزی نمی نویسم. وقتی از کتاب هایم به دوستی می دهم نمی خواهم که در آن امضا کنم و یا خط خاطره یی بنویسم. این کار را زمانی خواهم کرد که شایسته گی آن را بیابم و بار آن را بتوانم بر دوش بکشم.
خداحافظ کاکه تیغون!
