کاکه تیغون

طنز

 

یادداشت های روزانۀ یک فیسبوکی

   

سه شنبه:

در مورد برگشت با شکوۀ کاروان ورزشی از المپیک چند تا گزارش جالب خواندیم. همانقدر که گزارش ها خواندنی بود، همانقدر یا شاید بیشتر از آن هم کامنت ها و پیام های فیسبوکی خوانندگان جالب و دیدنی بود. برداشت عاجزانۀ ما این است که ما یا از ورزشکار خود یک جهان پهلوانی که هفتاد برابر رستم زورمند و بزرگ است می سازیم یا هم با او مثل یک بوت کهنۀ پاره پاره رفتار می کنیم ( این بوت در بهترین حالت برای ما شاید برابر با همان بوتی باشد که در 14 دسامبر 2008 میلادی در عراق به سوی جورج بوش رییس جمهور آنوقت امریکا پرتاب شده بود.)

به گمان ما که چیزی به نام "اعتدال" را ما یا گم کرده ایم یا اصلاً نمی شناخته ایم. برای پنهان کردن اشتباهات فراوان املایی و انشایی، نوشتن با حروف لاتین یکی از شگرد های پیشنهادی فیسبوک شناسان خطا پوش است. اما برای علاج غایب بودن اعتدال هنگام نوشتن پیام ها، فکر نکنیم هیچ چیزی جز یک جراحی پلاستیک طرز فکر و اندیشه، کارساز تر و کمک کننده تر باشد. سر انجام باید بر خود بقبولانیم که کوۀ ما کاه نیست و کاۀ ما کوه:

 

گر به کار ما نیاید اعتدال

گم شود در جیب ما صد تا مدال

 

چهارشنبه:

تعداد فیسبوکیان عالم در همین نزدیکی ها به یک میلیارد نفر خواهد رسید. اگر به دست ما باشد، تا سی چهل میلیون نفر را می توانیم کاملاً نادیده بگیریم. اما مگر کسی جرأت نادیده گرفتن قریب به یک میلیارد نفر را دارد؟

دانشگاه الازهر مصر استفاده از فیسبوک را برای مسلمان ها حرام اعلام کرده است. درست مشابه به آنکه واتیکان استفاده از کاندوم را برای کاتولیک ها جایز نمی داند. ولی می بینیم که هم استفادۀ فیسبوک بین مسلمان ها رایج است وهم استفادۀ کاندوم میان کاتولیک ها.

 

پنجشنبه:

دوستی می گفت، طنز نویس های ما در قبال بسیاری از مسایل سیاسی سکوت کرده اند. یا نمی بینند و یا هم می بینند اما نمی توانند بنویسند. کی می داند، شاید هم عضو حزب "اکثریت خاموش" شده باشند. گفتیم، فکر می کنیم طنز نویس های ما مات شده اند؛ مات سیاستمدار ها. این ها آنقدر کارهای مضحک می کنند و گپ های خنده آور می زنند که هیچ طنز نویسی قادر نیست جالب تر از کردار و گفتار آن ها چیزی بیآفریند.

فعلاً فضای خنده آفرینی در قبضۀ سیاستمدار ها است. تا اطلاع ثانوی، هموطنان می توانند عطش طنز خوانی خود را با تعقیب کردن خبرهای روزانه سیراب کنند.

 

جمعه:

84 در صد کاربران فیسبوک در افغانستان مرد ها هستند. این به این معنا است که 84 در صد فحش، دشنام، تهمت و توهینی که در پیام های فیسبوکی رد و بدل می شود، تولیدات مردانه است. سهم زن ها در این قسمت بسیار کم تر از درصدی حضور آن ها در فیسبوک می باشد. در گذشته ها در اروپا چیزی به نام "کمربند عفت" وجود داشت. هدف از آن نگهداری عفت فلان جای زنان بود. مرد های که برای مدتی از خانه دور می شدند، زن های خانه را مجبور به پوشیدن آن می کردند. حال به گمان ما که گردش روزگار برعکس شده باشد. این بار زن ها، در گوشۀ دیگری از جهان، باید کمربند عفت بسازند و دهان مردان دشنام گو و تهمت زن را با آن ببندند تا " عفت کلام" حفظ شود.

 

شنبه:

خواستن، توانستن است. یک عالم بزرگوار می تواند مانع اجرا شدن کنسرتی در هرات شود که قرار است در آن هزاران نفر اشتراک کنند.  او می تواند، چون می خواهد. اما چرا هزاران عالم بزرگوار دیگر نمی توانند مانع چند تا انتحاری شوند؟ آیا میان  خواستن و توانستن همیشه هفت کوه سیاه فاصله است؟

وقتی طالب ها را نمی بینیم به این معنا نیست که آن ها نیستند. طالب ها در ما پنهان اند یا ما در طالب ها پنهانیم. فکر می کنیم برای خارج کردن طالبک های ذهن خود ضرورت داریم که هر کدام از ما تاریخی مثل یازدۀ سپتامبر یا چیزی مشابه به آن  برای خود بسازیم. در آن تاریخ، سال یک بار یک طالبک را از ذهن خود بدر کنیم. شاید پس از هزار سال بتوانیم با ذهن خالی از طالب به اطراف خود نگاه کنیم. اما کی باید این کار را شروع کند؟ نمی دانیم.

یکی را گفتند، فلانی را نصیحت کن که از او بزرگتری. گفت مرا که نصیحت کند؟!

 

یکشنبه:

امروز که تصادفی مثنوی را می خواندیم بسیار تعجب کردیم که چرا مولانا در مورد فیسبوک سکوت کرده است. برای نجات دادن مولانا از زیر بار تهمت توطعۀ سکوت، چند بیت الحاقی ساختیم که در یک فرصت مناسب بر یک مثنوی چاپ بازار قصه خوانی پینه بزنیم:

عصر نو دارد کرامات جدید

زین سبب خود فیسبوک آمد پدید

 

حاضری در فیسبوک باشد ضرور

غیبت آنجا از خردمندیست دور

 

هر کجا حرف پرستیژ آمده

فیسبوک فوراً به استیژ آمده

 

فیسبوک شبخون حرف است و خبر

سرعتی دارد، مپرس ای بی خبر

 

حرف از انواع آن: هم مفت و جفت

می توان شب تا سحر بسیار گفت

 

از دروغ و راست یا از زشت و خوب

می توان گفت از شمال و از جنوب

 

یا که از گپ های ممنوع الخروج

گشت ساقط یا که آمد در عروج

 

فیسبوک آیینۀ پیدای ماست

هم در آن از سوی ناپیدای ماست

 

هر که عضو فیسبوک شد زنده شد

بندۀ دل زندۀ پاینده شد

 

دوشنبه:

ظاهراً چندان عجیب به نظر نمی رسد (یا می رسد) وقتی آدم می بیند، بعضی ها هفته را با شنبه و بعضی های دیگر با دوشنبه آغاز می کنند. اگر ما نمی توانستیم کارهای عجیب خود را با سرعت صد هزار گیگا بایت در ثانیه فراموش کنیم، خدا می داند چه بر سر ما می آمد؟ شاید که سرنوشت ما با سرنوشت جستجوگر گوگل هیچ فرق نمی داشت؛ جستجوگر ابدیی که یک لحظه اجازۀ فراموش کردن را ندارد. کارهای عجیب آدم ها را می شود نادیده گرفت اما نمی شود آن را صد در صد فلتر کرد. پارسال کسی نوشته بود که حدود بیست نفر در واتیکان عضو فیسبوک هستند. عجیب نیست؟ کسانی که ادعا می کنند، یگانه وسیلۀ ارتباط انسان با خداوند هستند، حتی در رابطه برقرار کردن با آدم ها نیز عاجز هستند و برای این کار دست به دامن فیسبوک می زنند. گاهی می خواهیم به این نتیجه برسیم که چقدر کارهای این زمینی ها، هوایی است! اما باز با خود می گوییم که آدم های عصر فیسبوک را نمی شود با آدم های عصر ماقبل فیسبوک مقایسه کرد. عجیب ِ دیروز، عجیب ِ امروز نیست. اگر هم باشد لااقل در فیسبوک چنین نیست.

                                                      3 آگست، 2012، هامبورگ، کاکه تیغون                                                

نوشته شده در Wed 5 Sep 2012ساعت 22:20 توسط کاکه تیغون | |