تبليغاتX
کاکه تیغون

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

 

(  قسمت دوم )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کارشناسی :

 

در دکان سلمانی نشسته و در آیینه به سوی چهرۀ مبارک خود می نگرم. استاد با مهارت ــ البته ازنوع

کابلی آن ــ به آراستن و پیراستن پرداخته و زلف های قیچی شده را برباد میدهد. تمام وقت زیر لب

غم غم می کنم :

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی

که ماهم در دیار خود سری داریم و سامانی

 

استاد به زبان حال می گوید ای مردک که نه نکو روی نه نکو خوی و نه نکو مویی ، این چیست که زیر

لب همی گویی ؟

هرچه است نوع آرایش مو با ناسیونالیزم کاملا ً بی رابطه نیست و از دارو ندار معنوی مثلا ً نوع

پاسپورت و دیگر افتخارات پنهانی جاسوسی می کند. روزی از روزهای وصل در همین فصل بود که برای

انجام کاری به مردی چیزی می گفتم. رو به برادرم کرده گفت : به او بگو که....

خواستم مستقیما ً افتخار همصحبت شدن با او را پیدا کنم ، باز به برادرم گفت : به او بگو که....

گفتم : کاکا ! چرا با خودم گپ نمی زنی ، مگر به زبان تو صحبت نمی کنم ؟

با تعجب به سویم دیده به برادرم گفت : عجب ! خاک کابل خو هیچ دَ رویش نشیشته !

وقتی این را به مادرم قصه کردم گفت مردم از آرایش موی تان می فهمند که خارجی هستید.

در دکان سلمانی مثل هر جای دیگر کابل رادیو روشن بود، گهی ساز و گهی آواز و گهی سلاد هردو را

پخش می کرد. نوبت مصاحبه یکی از اعضای حکومت رسید که ضمن گپ ها گفت ، بندر کراچی یگانه

بندر بحری قابل دسترس برای کالا های افغانی است و دولت می خواهد از این انحصار رهایی یابد.

یکی از مشتریان که مثل من ، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست نشسته بود با شنیدن آن

قسمت مصاحبه با صدای بلند گفت :

مردم نان ِ خوردن را ندارند دولت در غم کالا مانده است !

با این مقدار زباندانی و موشکافی و نکته سنجی بود که زبان های سرخ ، سر ِ سبز برباد می داد ودر

کارهای کارشناسی می کرد که هفت کوۀ سیاه با آن فاصله داشت. تعداد کارشناسان هر رشته  چندمرتبه

بیشتر از تعداد فرشته های نگهبان ناتو بود.

 

های هوی :

 

یکی از بحث های آتشین که داخل شدن در آن ریش آدم و داخل نشدن در آن ، دُم آدم را می سوزاند

بحث گفتن و نگفتن دانشگاه و پوهنتون بود. از سنگین وزن ترین عضو کابینه گرفته تا معذور ترین

مأمور دولت و از برخی آتشنفسان دُرگوی تا بادپیمایان هرزه پوی ، حرف های دراین مورد می زدند

که لاف در غربت و گوز در مسگری نیز برای شان پشت ِ دست می شد.

قرار پژوهش های قابل تأیید خود من ، تنها کرها و گنگ ها در این بحث علمی و سراپا غیرسیاسی شده

اشتراک نکرده بودند. باقی حدود 105 فیصد نفوس ساکن بر روی زمین و چیزی بیشتر از 100 درصد

نفوس خفته در زیر زمین ، همه شمشیر کارشناسی به کمر بسته بودند.

بر اساس برداشت های مجمل الاستراتیژیک برخی کارشناسان دانشگاه گریز و پوهنتون ستیز , علت العلل

تمام عقب مانی های ده هزار سالۀ تاریخ پنجهزار سالۀ ما ، گفتن و نگفتن همین دو کلمۀ مبارک و منحوس

 ــ نظر به طرف بحث ــ  می باشد.

درک این معمای غیر سیاسی برای یک " آی کیوی " معمولی مثل آی کیوی من خالی از مشکل نبود که

چگونه در کشوری که چندان کاری صورت نمی گیرد ، هرکس کارشناس می شود ؟! این گپ را به هیچ حیله

نمی شد که در طومار طویل خدمات امریکا با جامعۀ جهانی اش برای محو کشتن کوکنار و کُشتن تروریزم

پیوند زد ؛ طوماری که به هر حال طویل تر از درازی یک بسته کاغذ تشناب است.

بحث دانشگاه و پوهنتون چنان جهانی شده بود که اگر شما به تکسی نشسته و تقاضا می کردید شما را به

زایشگاه ببرد ، مستقیما ً به دانشگاه می برد و یا اگر می خواستید به زیژنتون ببرد ، مستقیما ً به پوهنتون

می برد. شاید به دلیل  قلت تشناب و نمی دانم چی آب دیگر بود که یگانه جای مناسبی که بسیاری ها برای

رفع حاجت کردن یافته بودند ، دهان باز طرف مقابل بود و جای این  " طرف " ها هم به بسیار آسانی

تغییر می کرد.

این کج بحثی های که عقل های سلیم را پشت نخود سیاه می فرستاد از کتابخانه تا آشپزخانه و از کناراب

تا پارلمان ، دست از دهان بیکار مردم بر نمی داشت.. اگر دانشگاه می گفتید ، پوهنتونیان بر می آشفتند

و از هم گپ شدن با شما سرباز می زدند ؛ اگر هم پوهنتون می گفتید، دانشگاهیان را خشمگین می ساختید

واز صحبت با آنها محروم.

من ــ فراری مارگزیده و کور جهاندیده ــ کوشش می کردم که توازن را نگاه دارم و به اقتضای مکان

این یا آن واژه را بکار ببرم. از کسی که بعد از سال ها اقامت در اقالیم عقل و دانش ، یگانه تحفه اش

بردن چند تا کاندوم به سرزمین اجداد ماجد آریایی اش باشد ، انتظاری بیشتر از این هم نباید می داشت.

شاید از برکت همین وقت شناسی بود که به زیارت دانشگاهیان نایل آمدم و چون در هشتم مارچ مصدر

خدمت شایانی دیگری نشده بودم به دست بوسی استادان جوان دانشگاه ، خالده فروغ و منیژه باختری

رسیدم و از گرم و سردی که استادانه تهیه فرموده بودند ، بهره ها بردم و با خاطر آسوده خوردم وپی

بردم که اوضاع دانشگاه آنچنان که آوازه بود که بد است ، نیست.

یادم است که چند سال قبل وقتی خالده فروغ و وحید وارسته مهمانم کرده بودند، اولین کاری که کردم

از سفرۀ رنگینی که فقط برای یک مهمان تهیه شده بود عکس گرفتم. در هامبورگ خالۀ پیچه سفیدی

دارم که همچون من ، عمر را در غفلت ِ غربت به سر برده. وقتی عکس دسترخوان مهمانی را برایش

نشان دادم باورش نمی شد که در کابل آنقدر غذاهای رنگارنگ پیدا شود. گفت :

به خدا وضع افغانستان آنقدر که می گویند ، خراب نیست !

کسی از کسانی که نمی دانم با ما چه رابطۀ خویشاوندی داشت همیشه برای مادرم می گفت :

آرزو دارم روزی بتوانم مثل همین پسرت ــ با اشاره به من ــ بادنجان رومی را به کیف و مزه بخورم.

همین کاکه تیغون خود ما می فرماید :

قدر کاه بدان که قدر کوه هر کس داند !

 

مبارزه :

 

شنیدم استادان دانشگاه اعتصاب کرده بودند. تقاضا داشتند معاشات شان زیاد شود. محض از روی تصادف

آغاز اعتصاب با شروع درس ها مقارن بود. در ملک خداداد افغانستان از زمان نظام الملک بدینسو چنین

رواج است که چند روز آغاز را در مکاتب و دانشگاه ها ــ بر خلاف روزهای آغاز نامزدی ــ جدی

نمی گیرند. هرکه آمد ، خوب ، نیآمد ، حرفی نیست ، زیرا روزهای اول است و گپی برای فراگرفتن نیست

و جنگ ِ شدیار ، سَر ِ شدیار ، در هر جا و هروقت یکسان تعبیر نمی شود.

از تصادف بالییودی که در همان روزها برای چند تا پرفیسور اعتصاب کننده که از پیشوایان مبارزه بودند

پروژه یی از وزارت تحصیلات عالی داده شد و این بدان معنا بودکه در کنار معاش آنها ، ماهانه یکی دو

هزار دالر نیز تا ختم پروژه دریافت خواهند کرد. به صورت اتوماتیک این عمل وزارت معنای ختم

اعتصاب را از جانب بزرگان داشت و همان بود که بر خلاف آخر خوش فلم های هندی ، زلف ها پس ِ

گوش شد و اعتصاب فراموش.

ولی یکی از نام آوران دیگر که در همان روزها دست به اعتصاب غذایی زده بود پروفیسورصدیق افغان

بود. ایشان دانشمند ریاضی فلسفی جهان هستند ــ که ما نمی دانیم چیست ــ و برای خود دم و دستگاهی

دارند و در عرصۀ ریاضی فلسفی ، چیزهای می گویند که از الخوارزمی تا کاکه تیغون ، نه کس گفته

ونه هم ان شاءالله که بعدا ً خواهد گفت. من حقیر دوسه بار کوشش کردم که راه خود را در گمگشت گاه

های گفته های او پیدا کنم ودر معانی مادی و معنوی ارشادات او خود را خر فهم سازم ولی گویا برای

ما خاکیان آن نکته ها اصلا ً قابل هضم نبود وباید منتظر حشر معانی بمانیم. شما اگر لااقل در آسمان

اول هم آشنا و دوستی نداشته باشید از درک لطافت لطایف آن یگانۀ روزگار عاجز می شدید.

ایشان در اعتراض به اعتراضی که کشور های اروپایی بر دین اسلام می کنند ــ دنمارک و هالند ــ

قریب به سه هفته دست به اعتصاب غذایی زد.

یکی از تعبیر های ریاضی فلسفی او که دوستان حکایت کردند :

از بزرگان دولتی کسی با او همصحبت می شود و از افاضات ایشان استفاده می کند و می پرسد که

در شمارۀ موترش عدد هشت و چهار است ، از نظر او چه حکمتی در این شماره ها نهفته باشد .

ایشان می گویند : بر شما در هشت سالگی از جانب چهار نفر تجاوز جنسی شده است !

 

( ادامه دارد )

 

                                   اپریل 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sat 17 May 2008 و ساعت 11 PM |

      

         

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

 

 

 

سودای سفر :

 

من از جمله آدم های هستم که کمتر سفر و بیشتر فکر ِ سفر می کنند. از دلهره خریدن تحفه و سوغاتی گرفته تا دل دردی و سهل و قبض معده و تا هیجان رسیدن و انگارکردن شهریاری در شهر خود ، مدت ها ذهنم در سودای سفر مصروف فکر نکردن در بارۀ فکر کردن می شود و کارو بارش به حالت تعلیق در می آید. کیف این حالت بیان نشدنی است. هنوز مسهل نخورده ، سهولت در کارتان پیش می آید. از خیرات ِ سر ِ

سودای سفر ، دور خود خط می کشید و به هیچ چیز دیگر ــ با اهمیت و بی اهمیت ــ نمی اندیشید و بهانۀ

تان هم این است که سفر در پیش دارید.

مسلما ً کسانی که بسیار سفر می کنند ، بسیار از این دلهره ها ندارند ولی ما که یک عید دگر عید ، سر از

مرغانچه بدر می آوریم در هاله یی از دلهره های شیرین و نمکین و تند قرار می گیریم و هَی به دول ِ خود

تپ تپ می زنیم که ، ای مسافر همیشگی ، شاید هم سفر آخرینت باشد و ممکن که این مصراع را دیگر

هیچ وقت بازنشنوی :  رفتن و آمدنت آمد و رفت دگری است .

یک سفر کامل از دید بزرگان فانی شامل دو جزء فنا ناپذیر است :

رفتن و برگشتن. در عصر وبلاگ نویسی متأسفانه که برداشت های بزرگواران گذشته دیگر به نرخ کاه هم به فروش نمی رود  و اصلا ً برگشت ناپذیر تلقی نمی شود. از همین خاطر یک جزء سومی به اجزای اصلی سفر اضافه گردیده که همانا نوشتن در مورد سفر است ، ولو برق آسا و بخیلانه و مختصر باشد.

سفرنامه نویس خوب به گفتۀ گالیور کسی است که سفر های خوب به جاهای خوب کند که در آن جا ها

گپ های باشد که نوشتن آن ها خود نیز گپی باشد در غیر آن صورت سرنوشت او به سرنوشت کاکه تیغون

شباهت پیدا خواهد کرد.

 

ترتیب سفر :

 

در اثر تجاربی که از سفر های خود به فرنگ پیدا کرده ام احساس کردم هرقدر به کابل نزدیک تر می شوم

همانقدر از هامبورگ دورتر می شوم.

آفرین به این نکته سنجی !

پس این نکته غلط ثابت شد که گویا غرب آدم را نفله می کند.

ما مردم وقتی سفر نمی کنیم ، کار می کنیم و وقتی کار نمی کنیم می نشینیم عقب کامپیوتر ؛ دست به دامن

انترنت شده و هَی میدان و طی میدان ، به دعای فقیران و دَم قلندران سفر های مجازی می کنیم و

انترنت بازی. دنیای عجیبی است. آن های که انترنت دارند نمی دانند که داشتن استعداد چقدر مهم است. آن های هم که استعداد دارند نمی دانند که داشتن انترنت هم موهبتی است.

یک ماهی که در سفر بودیم ، چیزها بود برای نوشتن. چندان دسترسی به انترنت نبود. وقتی هم که به

هامبورگ بودیم ، دسترسی به انترنت بود اما گپی نبود که بنویسیم تا دیگران را نیز شریک جرم خود

بسازیم ، لااقل با خواندن آن. یک ماه مکمل را با چنین بهانه گیری ها گذشتاندم. راستش قلم به هیچ سوراخی فرونرفت که چیزی جالبی از آن بیرون بکشد. در مقابل وقتی بکس مرا در میدان هوایی کابل تلاشی می کردند ، سربازی پرسید:

اجازه است سوراخ کنم ؟

دروشی در دست داشت و در آن جایی از بکس که فکر می کرد باید آن را فرو ببرد ، فروبرد و بعد نوک

دروش را به زبان زد و چشید و گفت :

بیرون بکس سوراخ نشده !

بعدا ً شنیدم که روز قبل دونفر را که مواد مخدر در بکس خود داشتند در میدان هوایی دستگیر کرده

بودند. شکر کردم که مواد مخدر در بکس آن ها یافت شده بود ورنه معلوم نبود که دروش آن سرباز

کجا های مرا سوراخ می کرد. معلوم است که ابتکار از جنبه های قوی شخصیت ما نیست و آن سرباز هم به قرینه گمان می کرد که هرچه باشد بازهم در بکس است و باید مومن از یک سوراخ دوبار گزیده شود. خدا فضل کرد که سوراخ در بکس من ایجاد شد و این فرصت مرد افگن پیش نیآمد که سوراخی به سوراخ های شرعی خود من بیفزایند. در برگشت چهار بار بکسم را باز کردند. کشوری که برای ورود به آن ضرور نیست عضو ناتو باشید هنگام خروج کمی سختگیری می کند.

سرباز جوانی که قبل از ورود به ترمینل میان وسایلم جستجو می کرد وقتی چشمش به چند تا کاندوم

افتاد با پوزخندی گفت :

هه ، هه ، هه . برادر ! از آن چیزهای دیگر نداری ؟

هدفش را نفهمیدم. اگر شما به جای من می بودید می دانستید مقصدش چیست ؟

با وجود این کوشش کردم برایش بفهمانم که چون در فرنگ ، تجاوز جنسی بسیاراست برای حفاظت

جان خود کاندوم ها را آورده ام که اگر ناموس را از دست دادم لااقل از امراض جنسی درامان باشم.

برایش گفته نمی توانستم که عزیز ! برو یکبار نوشته های بزرگان را بخوان که در مورد

قضیب سالاری چه ها که نگفته اند. می ترسیدم با شنیدن کلمۀ قضیب فکر کند  یکی از عرب های بن لادنی هستم که قصد انتحار افغانی دارد.

                                                                        

                                               اپریل 2008 ، هامبورگ ،کاکه تیغون

 

( ادامه دارد )

 

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sun 11 May 2008 و ساعت 0 AM |